رمان سایه پرستو پارت ۷

 

 

مارینا خانم توی سکوت به حرفام گوش میداد، می‌دونم حرف های من شاید ذره‌ای برای کم شدن این نگرانی تاثیری نداشته باشه اما حقیقته محض بود…

 

ولگا: مامان از معجزه‌های غیبی مسیح بی نصیب نشی که باعث میشی یه نفر از لال شدن حتمی نجات پیدا کنه…

 

کاملا واضح بود که داره به من تیکه میندازه و من تنها یه سوال به ذهنم رسید…

 

جدا این دختر به کی رفته!؟ وقتی تمام اعضاء این خانواده آروم بودن…

 

مارینا خانم با صدایی که اینبار بالا رفته بود و عجیب عصبی بود گفت

 

مارینا: ولگا مَتِه نباش! تو این حال من مَتِه نباش، کم نمک بریز… آرنگ حالا تو بگو ببینم چیشده باز!؟

 

این سوالو با همون تن صدایی که برای ولگا بالا رفته بود پرسید…

 

ولگا: آخیش… دلم خنک شد بالاخره یه بارم سر این داد زدی…

 

مارینا خانم شرمنده نگاهم کرد و دستی به پیشونیش کشید

 

مارینا: ببخشید حواسم نبود، این ولگا برای آدم اعصاب نمیذاره، بگو پسرم…

 

ولگا با پوزخند گفت: وای وای اگه این داداش من بود مستقیم مرگ موش می‌خوردم!

 

طبق معلوم فقط یه نگاه حواله چهره‌ش کردمو اهمیتی ندادم…

 

مارینا خانم همچنان منتظر نگاهم میکرد، تا متوجه نمیشد چرا گرفته هستم ول نمی‌کرد پس کوتاه جواب دادم

 

– صدف…

 

چشمای مارینا خانم متعجب شد… مطمئنن همون یه کلمه گویای خیلی چیزها بود اما مارینا خانم توضیح کامل میخواست…

 

مارینا: صدف چی!؟

 

ولگا با لحن غرق در حرص به حرف اومد

 

ولگا: صدف نگو، بگو سلیطه! دوباره یکی دیگه یونجشو کم ریخته برای ما جفت میپرونه؟؟

 

کلمه “ما” توی جمله‌ی ولگا نمایانگر خیلی چیزهای بود، این خانواده همیشه آماده حمایت از من بودن…

 

اما الان نوبت من بود که حامی باشم، من از پس زندگی خودم برمیومدم قرار نبود با دخالت دادن این خانواده براشون مشکلی ایجاد کنم…

 

مارینا: چیشده باز!؟

 

قطعا کمتر از مارجان نگران نیست… اما من آرنگ قدیم نیستم، انگاری حوصله توضیح دادن هم نداشتم

 

– امروز اومده بود جلوی دانشگاه…

 

مارینا: برای چی مثلا؟

 

 

 

مارینا خانم عجیب گارد گرفته بود، انگار دوست داشت همین الان دستای مشت شدش دور گردن صدف باشه…

 

نگاهم رفت سمت ولگایی که دقیقا مثل مارینا خانم داشت حرص میخورد…

 

ولگا: مامان برای چی!؟؟ احوال پرسی که نمی‌خواسته کنه، برای آبروریزی اومده دیگه…

 

زل زد توی چشمام و پوزخندی زد

 

ولگا: حتما هم مهریه‌شو میخواست، درسته؟

 

کلافه دستی به صورتم کشیدم

 

– دقیقا

 

ولگا: آرنگ چِت نبود؟ این چرا هر چند ماه رِفرِش میشه… اوووه راستی گفتم گُل میزنه؟؟

 

مارینا: تو از کجا می‌دونی!؟

 

ولگا: اونکه شهره‌ی شهرِ، خبر گرفتن ازش کار سختی نیست پایه‌ی ثابت پارتی یکی از بچه‌هاست توی خیابون دیدمش…

 

مارینا خانم با صدای بلند و جدی گفت

 

مارینا: اونم تو رو دید!؟ تو با پسرِ کجا رفته بودی؟ پارتی!!! آره ولگا!؟

 

ولگا مسخره وار جواب داد

 

ولگا: آره آره رفتم پارتی، شب آرنگ و خوابوندم رفتم عشق و حال…

 

یه پشت چشمی نازک کرد و ادامه داد

 

ولگا: مامان چه حرفا میزنی، ماشاءالله گرگ گذاشتی بالای سر من… وقتی هم که خودت خونه ای مثل جغد ۳۶۰ درجه‌ای عمل می‌کنی…

 

روبه من گفت

 

ولگا: آرنگ به قول مامان خودت تی‌بلا‌ می‌سر برو یه تحقیق کن آمار دربیار ببین این مادر ما مسلمان افراطی هست یا جزء ارامنه قفقازه!

 

بعد به مارینا خانم و نگاه کرد

 

ولگا: پارتیه دیگه مادر من چرا قرون وسطایی عمل میکنی، درضمن نه من پارتی نبودم با بچه ها رفته بودیم کافه گوشی یکی از بچه ها زنگ خورد که با داداشش قرار گذاشت ماشین‌شون رو باهم عوض کنن با صدف برن کوه‌نوردی که ای کاش بهمن میومد میبردش…بعد همون پسره گفت که دختره گُل میزنه…

 

با ذوق بهم نگاه کرد

 

ولگا: البته آرنگ اینم بگم بابای این دوستم حسابی از خجالتش دراومده، مثل اینکه مخ پسره رو زده تا یسری از مال و اموال به نامش کنه بابای پسره هم چندتا گولاخ می‌فرسته سراغش…

 

مارینا: اون صدتا جون داره هیچی‌ش نمیشه…

 

 

ولگا سرشو به نشونه تایید حرفای مارینا خانم تکون داد بعد رو به من گفت

 

ولگا: توهم مواظب باش، این که معلومه مصرفش سنگینه از این به بعد هردفعه چِت کنه میاد سروقتت…

 

– دروغه، دوستت غُلو کرده صدف خودشو معتاد نمیکنه…

 

ولگا: اونوقت تو از کجا میدونی؟

 

کوتاه گفتم

 

– می‌شناسمش…

 

یه دونه با دست زد روی پیشونی خودش و کلافه گفت

 

ولگا: هوووف دوباره ادعا زدن شروع شد! آخه تو وقتی زنت بود نمیشناختیش، دَم گوشت بهت خیانت کرد حالا که پنج ساله باهاش نیستی میگی من میشناسمش!؟؟ آخه چه لزومی داره یکی بیاد فلان زنه که الان اونور خیابون وایستاده معتاد به گُله؟؟؟

 

حقایق رو کوبید توی صورتم و حق داشت…

 

ولگا راست می‌گفت من زنمو نشناختم، چون اگه میشناختمش جلوی چشمم با هزار نفر نبود…

 

مارینا: ولگا این حرف ها چیه تو میزنی! اون شیطانو چجوری میخواست بشناسه؟؟

 

ولگا: من نمیگم مقصره چون صدف و نشناخته، بحثم اینه که همین الانم داره ادعا میزنه که من میشناسمش… اصلا چرا شما ازش طرفداری میکنی!

 

پاشدم… سرم تیر میکشید… دیگه تحمل شنیدن صداهای اطراف و نداشتم… برای امروز بس بود!

 

– من برم دیگه…

 

مارینا خانم و ولگا هم ایستادن

 

مارینا: وا چرا پاشدی!؟ آخه الان میخوای کجا بری شام بمون…

 

– نه باید برم باشگاه دیر میشه!

 

مارینا: شام حاضره بخور بعد برو

 

– نه سنگین باشم اذیت میشم…

 

نگاه عصبی مارینا خانم روی ولگا نشست

 

مارینا: لال بشی ولگا اعصاب بچه رو بهم ریختی…

 

بعد رو به من گفت

 

مارینا: ول کن حرفای اینو، خودخوری نکن!

 

– نه از عصری زخم کهنه سرباز کرده بود…

 

نگران بودم… نگرانی رو با تک تک وجودم حس میکردم، سرچرخوندم سمت ولگا

 

– ولگا توهم مراقب باش صدف هرکاری ازش برمیاد…

 

ولگا: غلط کرده، شماهارو دیده هار شده…

 

حوصله بحث نداشتم، سری تکون دادم

 

 

 

جلوی در بودم که با صدای مارینا خانم برگشتم

 

مارینا: پس یلدا خونه نمون بیا خونه‌ی ماهایا جون دوبار زنگ زده گوشیت جواب ندادی…

 

– سرکلاس بودم… نه امسال خونه‌ی محمدم، پگاه از ماه پیش گفته بود…

 

مارینا: باشه پسرم خوش بگذره، مراقب خودت باش…

 

در واحد خودمو باز کردم و رو به مارینا خانم گفتم

 

– هستم شما هم باشید…

 

لبخند مارینا خانم آخرین چیزی بود که دیدم بعدش فوری اومدم داخل خونه و ساک برداشتم و از خونه زدم بیرون…

 

نیاز داشتم به تخلیه انرژی، به اینکه آروم بشم…

 

پاهامو روی گاز فشردم و سیگارم‌و روشن کردم، گزینه بعدی موزیک بود! پس صدای ضبط و تا آخر زیاد کردم…

 

برام مهم نبود که احتمال داره دانشجوهام یا حتی همکارام منو می‌دیدن من سال هاست جز خانوادم چیزی برام مهم نیست… البته حتی این خانواده هم حق ندارن توی کوچیک ترین مسائل من دخالت کنن.

 

پوک عمیقی به سیگارم زدم و خاطره‌ها از جلوی چشمم قدم زنان رد شدن…

 

پلک زدمو اولین باری که دیدمش و به خاطر آوردم، صحنه‌ی لبخندش، شماره‌‌ای که خودش داد…

 

پوک بعدی منو برد سمت مظلومیتش، چرا من متوجه مکر و حیله کلام و رفتارش نشدم همه اینا نقشه بوده؟ چرا متوجه ذات خرابش نشدم؟

 

دست مشت شدم روی فرمون فرود اومد، صدای بوق ماشین های اطرافم می‌شنیدم اما مگه اهمیتی داشت؟

 

امروز ذهن آرنگ توی این ماشین و خیابون نبود، تمام فکر و ذکرم توی گذشته ها قدم میزد… سیگار بعدی رو روشن کردم نه این کابوس تموم شدنی نبود!

 

پشت چراغ قرمز ایستادم و نگاهم روی زن‌ و مردهای که توی خیابون قدم میزدن افتاد…

 

با سبز شدن چراغ به سرعت به راه افتادم…

 

بازم دست و پا زدم تو خاطرات تلخ دخترک سیاه چُرده قد کوتاهی که با حرفاش دلمو برد! نمی‌دونم واقعا دلمو برد یا دلم براش سوخت؟

 

نمی‌دونم شاید وقتی زنگ میزد و گریه میکرد دلم برای مظلومیتش می‌سوخت…

 

دخترکی که با اشک و بغض می‌گفت کتک خورده، می‌گفت تموم تنش کبوده و من به فکر نجاتش افتادم…

 

منه‌‌‌ خـــر نفهمیدم وای که نفهمیدم همه اینا نقشه بود همه برنامه بود برای تَلَکه کردن من…

 

باز جنگ خودم با خودم شروع شد…عقل فریاد می‌کشید و سرزنش میکرد…

 

مگه تو ادعای زرنگیت نمیشه؟ هااان! بگو ببینم تو نبودی میگفتی هیچکس نمیتونه دورت بزنه! چیشد ؟ خوردی ؟ زن توی خونه‌ت رو نشناختی؟

 

تو زنت داخل خونه‌ی خودت توی حریم خودت با یکی دیگه بود و توی نفهم متوجه نشدی!

 

چرا گردنشو نشکوندی؟ تو یه احمقی آرنگ تو یع بزدل احمقی که یه دختر بچه دورت زد!

5/5 - (3 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x