رمان مرواریدی در صدف پارت۹۱

4.3
(59)

 

 

اخمی بر چهره ام نشست.

 

-قبلش بهت هشدار دادم مروارید، گفتم به هیچ عنوان باهاش رو به رو نشو، نگفتم؟ اون وقت وایستادی به حرف هاش گوش میدی؟

 

نیم نگاهی به سمتم انداخت.

 

-چرا ساکتی؟ جوابمو بده.

 

کاملا به رو به رو چرخیدم و تنها گفتم:

 

-هر وقت آروم شدید حرف می زنیم.

 

-من آرومم.

 

با پوزخندی گفتم:

 

-مشخصه.

 

-مروارید …

 

-شما حق ندارید منو بازخواست کنید.

 

سکوت چند دقیقه‌ای فضا را در برگرفت و بعد از مدتی ماشین به کناری کشیده شد و نفس عمیق پارسا در فضا پیچید. مقابل بیمارستان بودیم.

 

-من بازخواستت نکردم، فقط گفتم چرا طبق چیزی که گفتم عمل نکردی؟

 

به سمتش چرخیدم:

 

-قبل اینکه دکمه آسانسور رو بزنم اومد داخل و در آسانسور هم بسته شد، چطور می تونستم راهمو کج کنم؟ جواب سلامشو به زور دادم. تا دم در هم که اومدیم هر چی که گفت اصلا توجهی نکردم و اومدم بیرون. کجای کارم اشتباه بوده که دارید منو بازخواست می کنید؟

 

چشمانش را لحظه ای بهم فشرد:

 

-مروارید منظور من …

 

دست بردم و درب ماشین را باز کرده و میان حرفش پریدم:

 

-از زمانی که با هم اون مرد رو دیدیم، دیگه ندیده بودمش تا به امروز. دقیقا طبق گفته ی خودتون اصلا محل نذاشتم بهش و بی توجه از کنارش گذشتم. الانم بهتره این موضوع رو کش ندیم، چون شما هنوز عصبی هستید و حرف زدن بی فایدس، هر وقت آروم شدید مفصل حرف می زنیم.

 

 

پیاده شدم و بدون نگاه به پشت سر به سمت بیمارستان قدم برداشتم. اتاق آرش در طبقه دوم بود. با دیدن شماره آسانسور در طبقه ششم پشیمان شده راهم را به سمت پله ها کج کردم.

 

پارسا مرد آرامی بود، اما امان از زمان هایی که عصبی می شد. مخصوصا نسبت به کسانی که روی آنان حساسیت داشت. در این مواقع گاهی عصبانیت به مانند پرده ای جلو چشمانش را فرا می گرفت که ترسناک به نظر می رسید.

 

اما طولی نمی کشید که به خود می آمد و دوباره همان پارسای قبل می شد. پارسایی که آرام بود و منطقی. مهربان بود و دلرحم و می دانستم حساسیت امروزش هم فقط به خاطر خودم بوده و هست.

 

درکش می کردم اما همیشه بدترین و بی منطق ترین حرف ها حتی اگر هم واقعیت داشته باشند در زمان عصبانیت بیان می شوند که اثرات مخربی دارند و در این مواقع بهترین کار فاصله گرفتن است.

 

 

پارسا مرا در حالتی دیده بود که انگار با هومن گفت و گو می کردم، اما اگر عصبانیت بر رفتارش غالب نبود خودش بهتر از هر کسی می دانست که من کسی نیستم که به حرف هایش توجهی نداشته باشم. حتی اگر دلیلش را ندانم. نه اینکه غلام حلقه به گوشش شده باشم، ابدا.

 

اما نسبت به او و حرف هایش احترام قائل بودم و متوجه بودم که پارسا بی جهت نسبت به کسی جبهه ندارد.

 

به درب اتاق آرش که رسیدم قبل از آن که تقه ای به آن بزنم از لای درب نیمه باز نگاهم قفل کسی شد که لبخند به لبم آورد. پس بالاخره آمده بود. بهترین کار ممکن را کرده بود، کاری که پارسا گفته بود تحت تاثیر حرف های من حتما آن را انجام می دهد.

 

قصد کردم مزاحمتی برای هر دو نفرشان ایجاد نکنم، اما با شنیدن صدای عمه حمیده مکث را کنار گذاشتم و با سلام بلندی وارد اتاق شدم.

 

نگاه هر سه نفر به سمتم چرخید. آرش و عمه همراه با لبخند اما پونه با خجالتی که برای اولین بار در صورتش می دیدم سریع از من نگاه دزدید.

 

-سلام گلبرگم خوش اومدی، بیا تو.

 

به سمت عمه قدم تند کردم و نگذاشتم از جا برخیزد. با بوسه ای روی گونه اش پاسخ محبتش را دادم. کمر راست کردم و به سمت آرشی که چشمانش می درخشید قدم برداشتم:

 

-سلام بر سوپرمن قصه ها، حالت چطوره؟

 

از زمانی که آرش روانه بیمارستان شد، نام سوپرمن را بر او گذاشته بودم. خودش و پارسا هم با خنده همراهی ام کرده بودند و حرفم را با توجه به عمل آرش قبول داشتند. آرش تک خنده ای کرد و ابرو بالا انداخت:

 

-خوبم آبجی خانم، تو چطوری؟

 

آرام خودم را به سمت پونه کشاندم. دست روی کمرش گذاشتم و همزمان پاسخ آرش را دادم:

 

-منم خوبم شکر، تو‌ چطوری پونه خانم.

 

پونه بدون نگاه به من سریع قدمی فاصله گرفت:

 

-مرسی خوبم، اووم … من دیگه برم. ممکنه به کلاس بعدیم نرسم.

 

بازویش را گرفتم:

 

-کجا؟ قدمم سنگین بود؟

 

عمه حمیده هم به تبعیت از حرف من گفت:

 

-کجا عمه دو دقیقه نشده اومدی.

 

پونه بدون نگاه به کسی، بند کیفش را روی شانه مرتب کرد و لبخند مصلحتی بر لب نشاند:

 

-یکی دو ساعت وقت خالی بین کلاسام داشتم که گفتم بیام عیادت پسر عمه که خدارو شکر حالشون خوبه، دیگه باید برم تا به کلاس بعدیم برسم.

 

عمه از روی صندلی برخاست و آرش نگاه عمیقش بر روی پونه در گردش بود. نگاهی که بدون لبخند بود اما معنا دار که من از فهمیدنش عاجز بودم و می دانستم که فقط پونه می تواند بفهمد چه در پس نگاه آرش نهفته است، اما پونه بی توجه به آرش به سمت عمه متمایل شد و با بوسیدنش تخت را دور زد:

 

-بلا به دور باشه پسر عمه، مواظب خودتون باشید.

 

آرش سرسنگین و مؤدبانه لب زد:

 

-ممنونم.

 

پونه با نیم نگاهی به آرش سریع چشم گرفت و به سمت درب اتاق رفت و در نهایت رو به من و عمه کرد:

 

-خدافظ، می بینمتون.

 

اما قبل از رفتن سینه به سینه پارسا شد.

 

 

 

پارسا متعجب از حضور یکبارگی پونه قدمی عقب رفت:

 

-کجا با این عجله؟

 

-کلاس دارم داداش، خدافظ.

 

و بلافاصله پارسا را دور زد و اتاق را ترک کرد. تنها من و آرش می دانستیم که چرا پونه این گونه رفتار می کند و سعی در فرار دارد. چرا که عمه اطلاعی از دعوای اخیرشان نداشت و شاید رفتار پونه را به خجالت و حجب و حیای او ربط می داد. اما پارسا بویی برده و هنوز به روی خود نیاورده بود.

 

لحظه ای با پارسا چشم در چشم شدم که سریع نگاه گرفتم. به مانند قبل آرام شده و خبری از آن عصبانیت در صورتش پیدا نبود. اما بهتر بود کمی سرسنگین با او رفتار می کردم. در واقع حقش بود، در نظر داشتم طوری تلافی رفتار تندی که داشت را در بیاورم. به سمت عمه آمد و بعد از سلام و احوالپرسی، گفت:

 

-من برم دنبال کارای مرخصی.

 

-نیازی نیست پسر دایی، انجام دادم می تونیم بریم.

 

نگاه من و پارسا به سمت آرزو کشیده شد. این دختر کی آمده بود؟

 

پارسا همراه با لبخند محترمانه سر خم کرد:

 

-سلام آرزو خانم رسیدن بخیر، دست شما درد نکنه.

 

آرزو لبخندی بر صورتش نشانده و رو به پارسا کرد:

 

-ممنونم پسر دایی، انجام وظیفس. شما خوبید مروارید جون؟

 

آرزو نسخه دوم عمه حمیده بود، همان قدر مهربان و آرام و خوش زبان. یکدیگر را در آغوش گرفتیم و احوال پرسی کردیم. از محرم به بعد ندیده بودمش و احتمالا حال و روز آرش او را به مشهد کشانده بود. بعد از آمدن دکتر و معاینات نهایی از بیمارستان بیرون زدیم.

 

بستری شدن این چند روز آرش به خاطر ضرباتی بود که به سرش اصابت کرده و باید تحت نظر می بود.

دست پارسا هم همچنان در آتل بود، اما بی توجه کارهایش را انجام می داد و رانندگی هم می کرد و به تذکرهای ما تنها می خندید و می گفت موضوع را بزرگ کرده ایم.

 

در طول مسیر متوجه نگاه های خیره پارسا از آینه جلو ماشین بر روی خود بودم. اما به سختی نگاهم را کنترل می کردم تا به سمتش چرخ نخورد.

 

عجیب مایل بودم کمی اذیتش کنم. ناراحت و یا قهر نبودم اما حسی می گفت کمی سرسنگین برخورد کن، و من هم با دیدن نگاه های گاه و بی گاه پارسا در نظر داشتم کمی سرسنگین باشم. به منزل عمه که رسیدیم، پارسا آرش را به داخل خانه برد.

 

کمی بعد از زیر بار تعارفات عمه و آرزو شانه خالی کرده و به سمت منزل خود در حرکت بودیم. امروز نهار را در منزل پرستو دعوت بودیم.

 

در طول مسیر باز هم سکوت از جانب من برقرار بود، اما متوجه بودم که پارسا کلافه به نظر می رسد و به دنبال راهی برای باز کردن سر صحبت است. لبانم را بهم فشرده تا لبخندم هویدا نشود. نگاهم را به بیرون دوختم. به منزل که رسیدیم، پارسا ماشین را در حیاط و زیر سایه بان پارک کرد و من جلوتر از اوبه سمت آسانسور رفتم.

 

به لحظه نکشید حضورش را پشت سرم احساس کردم و هر دو همزمان وارد آسانسور شدیم. کمی بعد زمزمه پارسا در فاصله خیلی نزدیک در گوشم نشست:

 

-داری تنبیه ام می کنی؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 59

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان آچمز 2.3 (3)

بدون دیدگاه
خلاصه : داستان خواستن ها و پس گرفتن هاست. داستان زندگی پسری که برای احقاق حقش پا به ایران می گذارد. دل بستن به دختر فردی که حقش را ناحق…

دانلود رمان انار 3.2 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه : خزان عکاس جوانی است در استانه سی و یک سالگی که گذشته سختی رو پشت سر گذاشته دختری که در نوجوانی به دلیل جدایی پدر و مادر ماندن…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x