رمان مرواریدی در صدف پارت۹۴

4.5
(61)

 

 

 

 

 

گفت:

 

-چشم، معذرت می خوام.

 

از کنارش گذشتم و دست بردم کش موهایم را بیرون کشیدم.

 

-حالا هم به تنبیه عمل ناپسندتون باید کمک کنید این رو تختی رو بشوریم و آبشو بگیریم.

 

صدایش دقیقا از پشت سرم شنیده شد:

 

-با اینکه اومده بودم چند تا مدرک بود از خونه بردارم ولی چشم … تمام وقت در خدمت شمام خانم.

 

به سمتش چرخیدم و با اشاره به آستین لباسش گفتم:

 

-باریکلا، حالا آستین بالا بزنید.

 

به حالت نمادین متعجب ابرو بالا انداخت:

 

-یعنی راستی راستی باید بمونم و رو تختی بشورم؟ با همین لباسای بیرون؟

 

چشمانم را ریز کردم و بعد از بستن دوباره موهایم دست هایم را به کمرم سنجاق کردم:

 

-نه پس واقعا انتظار دارید تنهایی خودم بشورم؟ یا بذارم برید لباس عوض کنید یکهو ببینم فلنگو بستید؟

 

با انگشت اشاره ضربه ای آرام به نوک بینی ام زد.

 

-در نمیرم خانم خانما، گفتم اگه تخفیف بدید دو ساعت دیگه بیام از شرمندگی این روتختی دردسر ساز بیرون بیام.

 

بدجنسانه پلکی زدم:

 

-تخفیف در کار نیست، زود باشید منتظرم.

 

-کارم نصف و نیمه باقی می مونه ها.

 

با اشاره به وان لب زدم:

 

-کار منم نصف و نیمه باقی مونده، تازه من بی‌خیال شستن نمیشم و اگه برید تنهایی مجبورم بشورم و می دونم کمرم نمی تونه وزنشو تحمل کنه و احتمال اینکه سرما بخورم هم هست. همه اینا به کنار ممکنه فردا رو به خاطر یک رو تختی شستن نتونم بیام سر کار چون …

 

با خنده ی آرامی هر دو دستش را بالا برد و گفت:

 

-تسلیم.

 

-اگه آتل دستتون رو به این زودی باز نکرده بودید، الان از کار کردن معاف بودید.

 

دوباره خنده مردانهِ لعنتی اش را تکرار کرد:

 

-باید چیکار کنم الان؟

 

لبخند فاخرانه ای زدم و خم شدم شیر آب را باز کردم.

 

-باید دو دور دیگه آب کشی بشه.

 

سری تکان داد و با همان لباس های بیرون دست به کار شد. با کمک هم دو دور رو تختی را آب کشی کردیم و نیم ساعت بعد در حالیکه همه کف ها را از گوشه و کنار حمام شسته بودیم، کمر راست کردیم. پارسا دستی به پیشانی عرق کرده اش کشید و با اشاره به روتختی ای که لبه وان گذاشته بودیم پرسید:

 

-خب حالا باید چیکار کنم؟

 

یک طرف روتختی را گرفتم و با اشاره به طرف دیگرش گفتم:

 

-هر دو نفرمون به سمت مخالف می پیچونیمش تا آبش کاملا بره و بتونیم پهنش کنیم.

 

طرف دیگر را هم او گرفت و رو به روی هم قرارگرفتیم. در جهت مخالف هم پارچه را می پیچاندیم که پرسیدم:

 

-کارتون خیلی واجب بود؟

 

چهره اش حالت بامزه ای گرفت:

 

 

-واجب بود، اما به از دست دادن یک کارمند کاربلد نمی ارزید.

 

-تیکه می ندازید؟

 

مظلومانه به مانند محمد طاها سر تکان داد و گفت:

 

-نه والا، حقیقته.

 

-بعد این کار می تونید برید به کار واجبتون برسید.

 

با نگاهی به سر و وضع آب گرفته اش و موهایی که با بخار و نم حمام تقریبا خیس شده و به پیشانی اش چسبیده بودند گفت:

 

-ترجیح میدم سرگرد رو فردا ببینم تا امروز.

 

با شنیدن نام سرگرد توقف کردم و ترسی به دلم افتاد:

 

-سرگرد؟ مگه شما امروز کجا بودید؟ کلانتری؟

 

اما او بی خیال مشغول پیچاندن بود که پاسخم را داد:

 

-نه رفته بودم دیدن رفیق قدیمیم. سرگرد قاسمی.

 

-همونکه پیگیر تصادفمون بود دیگه نه؟

 

من ایستاده بودم و پارسا یک تنه رو تختی را می پیچاند و آبش را می گرفت. تقریبا نزدیک به یکدیگر رسیده بودیم.

 

-بله همون.

 

با یادآوری حرف های هفته ی پیش روژان که کاملا فراموششان کرده بودم با پارسا در میان بگذارم قدمی نزدیک تر شدم:

 

-من … من چند وقته می خوام یه چیزی رو بهتون بگم که فراموش کردم.

 

متوجه نگرانی ام شد که او هم دست از کار کشید و گفت:

 

-چیشده؟ چرا چهره ت توهم رفت؟

 

مردد بودم و شروع به کندن پوست لبم با دندان کردم که با صدایی بم و آرام نامم را صدا زد و گفت:

 

-مروارید خانم؟ میشه به جای آسیب زدن به خودت بگی چیشده که انقدر پریشون شدی یک دفعه؟

 

چشمانم را بهم فشردم:

 

-روژان … هفته ی پیش … واقعیتش جریان تصادف رو برای روژان تعریف کردم خیلی نگران شد. گفت که …

 

پارسا کاملا مقابلم ایستاده بود. در یک نفسی ام.

 

-چی گفت؟

 

-می گفت این تصادف یادآور اتفاق چند سال پیشی هست که برای شما و برادرتون اتفاق افتاده. اینکه به همین شکل بهتون هشدار می دادن و الانم می ترسه مثل … مثل همون موقع …

 

-مروارید …

 

 

 

نگاه لرزانم بالا کشیده شد و قبل از اینکه حرفی بزند، رو تختی را رها کردم و گفتم:

 

-توجیه نکنید، خواهش می کنم مراقب خودتون باشید. فکر نمی کنم این خانواده دیگه بتونه غم دیگه ای رو تحمل کنه.

 

لبخند اطمینان بخشی زد. رو تختی ای که گوشه ای دیگرش را رها کرده بودم، کاملا در دست گرفت و لبه وان گذاشت. دوباره مقابلم ایستاد و اینبار دو طرف بازویم را در دستان خیسش گرفت. دستانش در تماس مستقیم با بازوان لختم بود که لرز نا محسوسی در تنم نشست:

 

-فقط خانواده ام یا تو هم نگرانم شدی؟

 

نگاه دزدیدم:

 

-الان بحث این نیست …

 

-هست، می خوام بدونم این نگرانی از کجا نشأت گرفته که مردمک چشمات داره می لرزه.

 

همچنان نگاهم گریزان بود. چرا که توانایی نگاه کردن به چشمانش را نداشتم.

 

-مطمئنا منم نمی خوام رفیقمو از دست بدم و یا مدام تهدید جونی بشه. هر چی باشه منم به مدت محدودی تو این خونه زندگی می کنم و می بینم که چطور همه به شما وابسته هستند و خدای نکرده اگه اتفاقی براتون بیفته، دیگه کمر این خانواده راست نمیشه.

 

یک بازویم را رها ساخت و چانه ام را جایگزین محل قبلی بازویم کرد. کاری کرد که دل به نگاه معنادارش دهم‌. نگاهی که حرف ها در آن نهفته بود اما تنها گفت:

 

-نگران نباش هیچ اتفاقی نمی افته، نه برای من نه برای هیچ یک از اعضای خانوادم.

 

من هم جزو اعضای خانواده اش بودم؟ مسلما نه! سعی کردم افکارم در حد همان فکر باقی بمانند و تبدیل به سخن نگردند و روی زبانم جاری نشوند. چرا که حتی خودمم عاجز بود از حس های جدیدی که اخیرا به سراغم می آمدند.

 

نمونه اش همین حالا که عجیب دوست داشتم من هم جز اعضای ثابت و همیشگی خانواده پارسا باشم. اعضای خانواده ای که او در ذهنش داشت، نه با نسبت های دیگری. رفیق بودن که جزو اعضای خانواده به حساب نمی آمد، می آمد؟ سر پایین انداختم:

 

-خداروشکر، امیدوارم همین طور باشه و همگی تون همیشه سالم و سلامت کنار هم زندگی کنید.

 

پرسشی زمزمه کرد:

 

-زندگی کنید؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 61

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان کنعان 3.5 (6)

بدون دیدگاه
خلاصه : داستان دختری 24 ساله که طراح کاشی است و با پدر خوانده اش تنها زندگی می کند و در پی کار سرانجام در کارخانه تولید کاشی کنعان استخدام…

دانلود رمان نمک گیر 4 (19)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان : شاید رویا…رویایی که باید به واقعیت می پیوست.‌‌…دیگر هیچ از دنیا نمی خواست…همین…!همین که یک دستش توی حلقه ی موهای او باشدو یک دستش دور…

دانلود رمان گناه 4.7 (6)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : داستان درمورد سرگذشت یه دختر مثبت و آرومی به اسم پرواست که یه نامزد مذهبی به اسم سعید داره پروا توی یه سوپر مارکت کار میکنه…

دانلود رمان ماهی 3.4 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: یک شرط‌بندی ساده، باعث دوستی ماهی دانشجوی شیطون و پرانرژی با اتابک دانشجوی زرنگ و پولدار دانشگاه شیراز می‌شود. بعد از فارغ التحصیلی و برگشت به تهران، ماهی به…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
9 ماه قبل

خودمونیم ها قاصدک جون این یکی یو دیر گزاشتی 😉ولی باز خوبه که گزاشتی.😅😘

آخرین ویرایش 9 ماه قبل توسط camellia
1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x