رمان مرواریدی در صدف پارت ۹۰

4.3
(55)

 

 

 

 

 

 

روژان از روی صندلی برخاست و لیوان چای تمام شده اش را زیر شیر آب گرفت. من هم برخاستم.

 

-خدا ازشون نگذره، خبری ازشون نشده؟ نتونستن دستگیرشون کنن؟ اصلا کی بودند؟

 

شانه ای بالا انداختم:

 

-نه فرار کردن با تصادفی هم که شد اصلا نتونستند دیگه ردشو بگیرن. پارسا چیزی به من نگفت که کی ان ولی هم پارسا و هم آرش به احتمال زیاد می دونن کار کیه، ولی نمی خوان بروز بدن.

 

متفکر به سمتم چرخید:

 

-چرا؟

 

-نمی دونم.

 

-یه جای کار می لنگه.

 

-کجا؟

 

استکان مرا هم گرفت و شست و در آبچکان گذاشت:

 

-اینکه آقای نیک نام نمی خواد بگه شکش به کی رفته و حرفی ازش نمی زنه. واقعیتش می ترسم …

 

نگران دستش را گرفتم:

 

-چی میگی؟ منظورت چیه؟

 

کلافه سری تکان داد و گفت:

 

-چند سال پیشم، از همین جور تهدید ها و حرکت ها می زدند، اونم نه فقط برای شوهر تو، برای برادرشوهرت هم می زدند.

 

-برادرشوهرم؟

 

-چرا گیج می زنی؟ پوریا خان رو می گم دیگه.

 

لحظه ای با به یاد آوردن اسمی که چند ماه پیش از زبان اشرف بانو شنیده بودم، کاملا مقابل روژان قرار گرفتم:

 

-مگه تو اون موقع این خانواده رو می شناختی روژان؟

 

نگاه عاقل اندر سفیهی نصیبم کرد و گفت:

 

-کجای کاری؟ من از زمانی که مدیریت مؤسسه دست پوریا خان بود اینجا کار می کردم، یکسالی رفتم و دوباره اومدم.

 

گیج تر از قبل به دهان روژان زل زدم.

 

-اینجا مگه قبلا از پوریا بوده؟

 

متعجب زمزمه کرد:

 

-دختر تو انگار هیچی از سابقه خانواده شوهرت نمی دونی.

 

دستپاچه شده لبخند احمقانه ای زدم و برای رفع و رجوع گفتم:

 

-واقعیتش من چند ماهی بیشتر نیست وارد خانواده نیک نام ها شدم، قبل اونم که اصلا مشهد نبودم. از زمانی که هم اومدم اینجا خیلی کم از گذشته حرف می زنن. اصلا حرف نمی زنن. من فقط می دونم پوریا نامی بوده که تو تصادف کشته شده.

 

انگار با توضیحاتم قانع شد که با آهی گفت:

 

-حقم دارند نخوان حرف بزنند. پوریا خان با اون همه عظمت و جلال و جبروتی که داشت رفت زیر خروار خروار خاک. منم می بودم تا آخر عمر تو حسرت نبودنش می سوختم و دم نمی زدم. چون هر چیزی که مدام ورد زبونت باشه، آزار دهنده تر میشه.

 

متأثر لب به سکوت بستم. می توانستم حدس بزنم که رفتنش آنقدر برای خانواده حاج حسین سخت بوده که حتی یک قاب عکس از پوریا در خانه شان وجود نداشت. به گفته پونه، اشرف بانو از قاب عکس زدن به در و دیوار منزلشان فراری بود. دلیلش را نپرسیدم ولی می شد حدس زد چرا فراری است و نمی گذارد عکس هیچ یک از اعضای خانواده اش بر دیوار باشد.

 

 

 

-قبل اینکه پارسا خان بخواد از شغلش استعفا بده و بیاد مدیریت اینجا رو بعد از مرگ برادرش به عهده بگیره، پوریا اینجا رو مدیریت می کرد. دقیقا مثل پدرش بود. همون قدر قاطع و گاهی اوقات تک کلام. اما دلش به زلالی آب بود. حرف روی زبونش سخت بود ها، ولی رفتار و کارهایی که برای بچه ها و کارمندای مؤسسه می کرد زبون زد همه بود. حیف بود، حیف بود اون همه خوبی و زیبایی بره زیر خروار ها خاک. واقعا حیف بود. خدا باعث و بانیشو لعنت کنه.

 

دستم را گرفت و با نگاهی به چهره گرفته ام لب زد:

 

-ببخش ناراحتت کردم مروارید، ولی این اتفاقی که برای شما افتاده نوید خوبی رو به آدم نمیده. با شوهرت حرف بزن. من واقعا نمی دونم جریان از چه قراره، چند سال پیشم نمی دونستم. ولی این تهدید ها شبیه همون تهدید هایی هست که چند سال پیش نسبت به پوریا خان و آقا پارسا انجام می دادند. شاید مربوط به قضیه ی دیگه ای باشه و ختم به خیر بشه، اما مواظب خودتون باشید.

 

ترسی به دلم انداخته بود که با چشمانی فراخ نظاره گرش بودم. چرا تا به الان به این موضوع فکر نکرده بودم؟ از میان حرف های آن روز پارسا و آرش که در ماشین با هم رد و بدل می کردند باید به این قضیه بو می بردم. روژان با شنیدن نامش از سالن سریع از کنارم گذشت و تکرارکرد:

 

-انشالله چیزی نمیشه دختر، بد به دلت راه نده. اما صحبتی هم با آقای نیک نام داشته باش.

 

روژان آشپزخانه را ترک کرد و من تکیه به کابینت غرق در حال ناخوش خیره به کفش هایم شدم. اگر دوباره بخواهند آن اتفاق را تکرار کنند چه؟ اصلا مگر مملکت قانون نداشت که این خانواده مدام باید تحت تهدید های جونی قرار می گرفتند؟

 

هنوز اشک های عمه حمیده خشک نشده بود. همچنان بعد از چند روز در بیمارستان یک چشمش خون بود یک چشمش گریه.

حالا می توانستم حالش را درک کنم.

 

نکند او هم از تکرار مکررات می ترسید؟ اگر اتفاق بدتری می افتاد چی؟ اگر موفق می شدند که پارسا را زیر بگیرند. خدای من!

قلبم لحظه ای تیر کشید که قفسه سینه ام را به چنگ کشیدم. تصور نبودن پارسا برای همیشه مرا به وحشت وا می داشت.

 

نمی دانم از چه زمان تا به الان حضور پسر حاج حسین در این دنیا برایم اهمیت یافته بود، اما فعلا به دنبال دلیل این حال نبودم و تنها سلامتی پارسا در اولویت قرار داشت.

 

تا به امروز آنقدر جدی به موضوع فکر نکرده بودم که چقدر می تواند خطرات سنگینی دوباره این خانواده داغ دیده را تهدید کند. باید با پارسا حرف می زدم. نمی توانستم بی خیال طی کنم. روژان پرده سنگینی را از مقابل چشمانم به عقب رانده بود.

 

برای جلوگیری از دیوانه نشدنم از آشپزخانه بیرون زدم و نگاهی به درب بسته اتاق پارسا و آرش انداختم. هر دو نفرشان حضور نداشتند و چقدر جای خالی شان دهن کجی می کرد. تکلیف آرش مشخص بود، اما پارسا یک ساعتی می شد که مؤسسه را ترک کرده بود. با حال عجیب و غریبی پشت میزم قرار گرفتم و برگه هایی که درکی از مفهومشان را نداشتم زیر رو کردم.

 

نمی دانم چقدر گذشته بود اما با پیامک و تک زنگ پارسا به خود آمدم که نوشته بود پایین مؤسسه منتظرم است. زمان رفتن بود و سالن در حال خلوت شدن. باید زودتر می رفتم. باید پارسا را می دیدم تا مطمئن شوم خطر جدی تهدیدشان نمی کند.

 

از بقیه خداحافظی گرفتم و خودم را در آسانسور انداختم. قبل از اینکه درب بسته شود، مرد خوش پوشی وارد شد و درب بسته شد.

 

-سلام عرض شد سرکار خانم، خسته نباشید.

 

 

 

هومن نامی که پارسا اخطار داده بود با او هم کلام نشوم با لبخند و نگاهی ناخوانا خیره ام شده و در فاصله تقریبا معقولی نسبت به من ایستاده بود.

 

-سلام.

 

تنها سلامی بر لب راندم و سکوت کردم. نگاه گرفتم و سر پایین انداختم.

 

-مثل اینکه سرکارخانم هنوز از دست بنده ناراحت هستید.

 

گیج شده از حرفش سر بالا بردم و خیره اش شدم. ذهنم آنقدر آشفته بود که معنی حرفش را نمی فهمیدم. در کمال ادب دوباره سر خم کرد:

 

-بازم عذرخواهی منو بابت برخورد کوتاه اون روز تو آسانسور رو بپذیرید.

 

آه. من در چه فکری بودم و او در چه فکری! در کمال جدیت لب زدم:

 

-مسئلهِ جدی ای نبود که نیاز به چندین بار عذر خواهی باشه.

 

لبخند موقرانه ای بر صورتش نشاند:

 

-امیدوارم همین طور باشه.

 

درب آسانسور باز شد و دستش را در کمال احترام رو به بیرون گرفت:

 

-بفرمایید خانم.

 

بی توجه و تشکر از کنارش گذشتم که او هم پشت سرم بیرون آمد.

 

-مثل اینکه دیدارهای ما فقط منتهی به آسانسور شده، جالب نیست؟

 

در راستای من قدم بر می داشت و در کمال ادب سعی بر باز کردن سر صحبت را داشت. اخمی بر چهره نشاندم و از همان فاصله متوجه ماشین پارسا در پشت درب های شیشه ای شدم. نباید مرا با این مرد می دیدید.

 

متوجه بودم که دل خوشی از هومن نام رو به رویم ندارد. اما دلیلش را نمی دانستم، و رفتاری که از مرد کنارم می دیدم نشان از این داشت که این مرد در کمال ادب زیادی پررو تشریف دارد.

 

-روز خوش آقا.

 

بی توجه به سردی جمله و حالت صورتم تا دم درب همراهم آمد و قبل از اینکه بخواهم به سمت ماشین پارسا قدمی بردارم دوباره رو به رویم ظاهر شد.

 

-معذرت می خوام مثل اینکه زمان مناسبی رو برای هم صحبتی با شما انتخاب نکردم، اما اگه ماشین همراهتون نیوردید، ماشین من هست می تونم …

 

-مروارید؟

 

با شنیدن نامم از زبان پارسا چیزی در دلم تکان خورد و به سمتش چرخیدم.

 

 

 

 

 

با قدم های بلند به سمتمان آمد و کنارم قرار گرفت. اخم هایش به شدت در هم فرو رفته و هیچ گونه انعطافی در چهره اش هویدا نبود.

فهمیده بودم که از مرد رو به رو به شدت حذر می کند، اما هومن هم انگار نقطه ضعف پارسا را متوجه بود که دستش را به سمت پارسا بلند کرد و گفت:

 

-سلام جناب نیک نام، احوال شما؟ اتفاقا ذکر خیرتون بود الان.

 

پارسا بدون اینکه با او دست بدهد سوئیچ ماشینش را به سمت من بالا گرفت:

 

-بشین تو ماشین، تا بیام.

 

دروغ بود اگر می گفتم مایل به شنیدن مکالمه شان نبودم، اما جدیت پارسا راه مخالفتی را باقی نمی گذاشت. از گوشه چشم متوجه پایین آمدن دست خشک شدهِ هومن شدم. سوئیچ را گرفتم و به سمت ماشین رفتم. لحظه ای بعد نشسته در ماشین نظاره گر دو مردی بودم که با جدیت مشغول صحبت بودند.

 

هر چند هومن دست در جیب تنها تماشاگر بود و پارسا در حالیکه انگشت اشاره اش را به سمت او بالا گرفته با جدیت مشغول حرف زدن بود. تنها سه دقیقه طول کشید که پارسا با قدم های بلند به سمت ماشین بیاید. هومن نگاهش را سُر داد سمت ماشین و تا زمانی که از مقابلش نگذشتیم چشم نگرفت.

 

برای اولین بار در کنار پارسا جرأت حرف زدن نداشتم. چرا که نیمرخ قرمز رنگ و ابروهای پر پشت در هم فرو رفته و فک قفل شده اش نشان می داد که همچنان عصبانی است. نمی دانم چه چیزی در گذشته او و هومن بود که او را این گونه بهم می ریخت. کنجکاوی در مورد حرف هایش با هومن نکرده و آرام پرسیدم:

 

-می ریم بیمارستان؟

 

بعد از چند لحظه بدون اینکه به سوالم توجهی نشان دهد لب جنباند:

 

-هومن چی می گفت بهت؟ از کی جلوت سبز شد؟

 

رنگ صورتش برگشته بود، اما همچنان عصبی دیده می شد. سعی کردم خلاصه وار توضیح دهم.

 

-مثل دفعه پیش تو آسانسور همو دیدیم. فقط در حد سلام دادن باهاش هم کلام شدم.

 

لازم نبود با این حجم از عصبی بودنش، از باقی اراجیف هومن بویی ببرد.

 

-مقابل در داشت چی می گفت که جلوتو گرفته بود؟

 

جدیت کلامش دست و پایم را جمع می کرد:

 

-گفت اگه ماشین همراهم نیست منو برسونه که خواستم جوابشو بدم ولی خودتون اومدید.

 

مشتی به فرمان کوبید که متعجب کاملا به سمتش چرخیدم.

 

-مگه نگفتم باهاش هم کلام نشو و تا دیدیش راهتو کج کن؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 55

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان تکرار_آغوش 4 (7)

بدون دیدگاه
خلاصه: عسل دختر زیبایی که بخاطر هزینه‌ی درمان مادرش مجبور میشه رحمش رو به زن و شوهر جوونی که تو همسایگیشون هستن اجاره بده، اما بعد از مدتی زندگی با…

دانلود رمان اردیبهشت 3.8 (10)

بدون دیدگاه
  خلاصه؛ داستان فراز، پسری بازیگرسینما وآرام دختری که پدرش مغازه داره وقمارباز، ازقضا دختریه رو میره خدماتی باغی که جشن توش برگزار وفرازبهش تجاوزمیکنه وفراز در پی بدست آوردن…

دانلود رمان گناه 4.7 (6)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : داستان درمورد سرگذشت یه دختر مثبت و آرومی به اسم پرواست که یه نامزد مذهبی به اسم سعید داره پروا توی یه سوپر مارکت کار میکنه…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
10 ماه قبل

خیلی خوبه که امشب این یکی رو هم گزاشتید😍

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x