رمان اوج لذت پارت ۷۸

4.5
(130)

 

ا

 

#دانای_کل

حامد با شنیدن حرف پروا تنش لرزید!

امکان نداشت اجازه بده پروا کنارش بمونه و ازش پرستاری کنه.

 

وقتی پروا کنارش بود کنترل احساسات مردونش خیلی سخت بود.

مخصوصا وقتی میدونست پروا در کنار حامد مثل آتیشی بود کنار پنبه!

 

_نه..لازم نیست کسی پیشم بمونه بچه که نیستم!

 

بابا خواست مخالفت کنه اما حامد اجازه نداد و با اصرار پروا و پدرش رو راهی خونه کرد و اطمینان خاطر داد که حالش خوبه!

 

لحظه آخر قبل از خروج پروا به طرف حامد برگشت با لحنی که حرص درونش مخلوط بود گفت

_چیزی نمیخوای به یکتا جونت بگم؟

 

میدونست که پروا جدیدا چقدر بی پروا شده بود و به یکتا هم حسادت میکرد.

اما بنظرش این حسادت بد هم نبود و حامد از این حسادت زنانه دختر کوچولو خوشش میامد.

 

_خودم زنگ میزنم بهش میگم!

 

پروا فقط چشم غره رفت از اتاق خارج شد ، لبخند روی لب های حامد نشست.

حرص خوردن پروا رو دوست داشت. خوب میدانست بدجور دلش رو به خنده ها و چشمای رنگ دریاش باخته!

 

چشم از در گرفت و نگاهش رو به رفیق چندین ساله اش داد که او هم به در خیره شده بود و لبخند میزد.

 

اخمی کرد

_نوید کجارو نگاه میکنی؟

 

نوید چشمانش رو از در کشید به طرف حامد برگشت.

دستاش رو زیر چونش کشید و همونطور که تو فکر بود پرسید

_داداش ، پروا چند سالشه؟

 

اخماش بیشتر درهم شد و با لحن جدی جواب داد

_چرا میپرسی؟

 

نوید لبخندی زد با نقشه ای که در ذهنش کشیده بود تا فقط عکس العمل حامد رو ببینه لب زد

_هیچی فقط کنجکاو شدم میخوام بدونم چندسالشه؟

 

حامد سعی کرد سخت نگیره و خوش بینانه به قضیه نگاه کنه

_نوزده سالشه

 

نوید کمی فکر کرد باز هم راجب پروا پرسید

_نامزد که نداره؟ البته خب میدونم سوالم چرته چون اگر داشته باشه بهم میگی ولی منظورم اینه که کسیو دوست نداره؟

 

حامد دیگه تحمل نکرد به سختی توی جاش نشست و با لحن خشمگینی گفت

_نوید این سوالای چرت و پرت چیه میپرسی؟ اصلا تو به چه حقی راجب پروا سوال میکنی؟

 

نوید از عکس العمل حامد اصلا تعجب نکرد بلکه انتظارشم داشت.

 

خواست جواب حامد بده که حامد زودتر آب پاکی روی دستش ریخت

_نوید حتی فکر نزدیک شدن به پروا هم به سرت نزنه اون خواهر منه و سنشم پایینه فهمیدی؟

 

 

 

 

نوید در اون لحظه فقط سری تکان داد و بخاطر چیزایی که فهمیده بود خوشحال بود.

اما هنوزم کمی شک و شبهه داشت.

 

شاید اگر نمیدونست که حامد و پروا خواهر برادر خونی نیستن حتی به چیزی که تو ذهنش بود فکر نمیکرد اما حالا…

_پروا زودباش بیا این دارو های حامد ببر

 

از بالای پله داد زد

_دارم میام مامان

 

یک ساعتی میشد که حامد رو از بیمارستان به خونه آورده بودن.

مادرشان از وقتی حامد اومده بود آروم قرار نداشت و درحال پخت انواع غذای مقوی و سالم بود.

 

وارد آشپزخونه شد و سینی که محتواش چند برگ قرص ، آب پرتقال و سیب پوست کنده شده بود رو برداشت به طرف اتاق حامد رفت.

 

قبل از ورود در زد که صدای ضعیف حامد که اجازه ورود میداد اومد.

 

وارد اتاق شد ، حامد لباس عوض کرده بود و روی تخت دراز کشیده بود.

 

_داروهاتو آوردم

سینی روی پاتختی گذاشت و از درونش قرص هارو با آب پرتقال برداشت طرف حامد گرفت.

_بهتری؟

 

حامد کمی از آب پرتقال خورد و لیوان به سینی برگردوند

_خوبم

 

پروا نگاهی به بیرون انداخت و وقتی دید خبری از کسی نیست سوالی که از دیشب مثل خوره داشت وجودشو میخورد پرسید

_حامد دیروز اتفاقی افتاده بود؟

 

حامد گیج نگاهش کرد

_منظورت چیه؟ چه اتفاقی؟

 

پروا نمیدونست ته این سوال هاش دنبال چی بودم اما فقط دلش میخواست بشنوه برای اینکه نمیخواسته با یکتا عقد کنه این تصادف اتفاق افتاده.

 

_این تصادفه برای چی اتفاق افتاد؟ نکنه از عقد کردن با یک…

 

حامد اجازه ادامه حرف زدن به پروا نداد

_پروا خیلی ذهنت بچست ، واقعا فکر میکنی بخاطر اینکه با یکتا عقد نکنم تصادف کردم؟

واقعا احمقی ، دیگه چه فکرایی کردی؟ حتما گفتی از عقد با یکتا پشیمون شده بخاطر من؟

 

سرشو جلو آورد تو فاصله دوسانتی از پروا ایستاد

_پروا من دیشب ، تو شبی که چندوقته براش برنامه داشتم تصادف کردم تا پای مرک رفتم بعد تو به چه چیزایی فکر میکنی؟

به معنای واقعی احمق و بچه ای

 

پروا با شنیدن هرکلمه از حرفای حامد قلبش خورد میشد و با حرف آخرش تیکه تیکه شد.

 

اشک به چشمای دریاییش اومد و سیل به پا کرد.

سرشو زود عقب کشید روش رو از حامد برگردوند.

بغضش گرفته بود هیچوقت حامد رو انقدر بی رحم ندیده بود.

 

از جایش بلند شد و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد و خودش رو داخل دستشویی حبس کرد اشکاش سرازیر شد.

حامد راست میگفت واقعا احمق بود ، احمق بود که غرورش رو بخاطر اون زیر پا میگزاشت.

 

حامد تازه به خودش آمد و فهمید چه حرف هایی زده و چجوری دل دخترک ریزه میزه اش رو شکسته.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.5 / 5. شمارش آرا 130

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان بر من بتاب 3.8 (9)

بدون دیدگاه
خلاصه:   خورشید و غیاث ( پسر همسایه) باهم دوست معمولی هستند! اما خانواده دختر خیلی سخت گیرند و خورشید بدون اطلاع خانواده اش به غیاث که قبلا در زندگیش…

دانلود رمان نمک گیر 4 (19)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان : شاید رویا…رویایی که باید به واقعیت می پیوست.‌‌…دیگر هیچ از دنیا نمی خواست…همین…!همین که یک دستش توی حلقه ی موهای او باشدو یک دستش دور…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
2 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
camellia
10 ماه قبل

این یکیو هم قاصدک جووون باز مثل همیشه منظم گزاشتید.ولی این یکی یه کم کوتاهه😅ولی از حق نگزریم مثل بقیه قشنگ و جذابه.

Saina
10 ماه قبل

قاصدک جون ی سوال این رمان خودتون مینویسید ؟
اگر نه جایی هست بشه پی دی افش یا حالا پارت های جلوترش رو خوند ؟
مرسی گلم

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x