رمان غیاث پارت ۱۸۵

4.1
(122)

 

غیاث:

حرص در جمجمهام میکوبید و چیزی باقی نمانده

بود که شقیقههایم منفجر شود.

نگاه سرخم روی صورت آرایش کردهاش چرخ

خورد و برخلاف تلاشم، نیم تنهی برهنهاش را از

نظر گذراندم!

– این چه گوهیه پوشیدی؟

این بزک دوزکا چیه مالیدی به سر و ریختت!

حالیت هست داری چه گوهی میخوری یا نه؟

زبان روی لبهای سرخ شدهاش کشید.

قدم به قدم فاصلهی میانمان را طی کرد، نگاهش

میان پلکهایم چرخیده و لب زد:

 

 

– چیه؟ دوست نداری؟

یعنی زشت تر از شب اولیم که زنتو تو پارتی

دیدی؟

روی انگشت هایش پایش بلند شد.

ناخنهای بلند و تیزش را در گردنم فرو کرده و

لبهایش را به گوشم چسباند:

– غلط نکنم ملیسارم تو همین سر و وضع دیدی، با

همین تیپ و لباسا، همین آرایشا، همین وضعیت

حرف زدن!

پس چرا دلتو به اون باختی…ولی الان از من

چندشت میشه آقا؟

 

 

زبان زیر لالهی گوشم کشید و خندید:

– البته حق داری رام اون بشی، تجربش تو ه*رزه

بازی خیلی بیشتر از منه، معلومه مرد سفتی مثل

تورو میتونه رام خودش کنه!

#پارت۶۲۷

 

 

دستم اهسته روی تخت سینهی برهنهاش مینشیند

و او گویا که منظورم را اشتباه متوجه شده باشد،

زیر دستم تابی به تنش میداد:

 

 

– جانم غیاث جان؟ چی میخوای از من!

خیره به نگاه نیمه خمارش، کف دستم را محکم به

تخت سینهاش کوبانده و به عقب میرانمش:

– اینکه دهن نجستو ببندی و لقبی که شایستهی

خودت و رفتار ت*خمیته رو به ناف زن من

نبندی!

بر خلاف تصورم گارد نگرفت، شوکه نشد و تنها

لبخندی نصفه و نیمه کنار لبش نشاند:

 

 

– درسته!

فکم چفت شده بود و چیزی نمانده بود که قلبم از

شدت فشار عصبی بترکد!

قدمی به عقب برمیدارم و دستم را به اولین پریز

برق میرسانم تا فضای خاموش هال را روشن

کنم.

– شعورت به این میرسه جلو یه مرد متاهل

واستادی و داری کثافت بازی در میاری

دخترخاله؟

کشوندمت اینجا که بت یه چیو بفمونم، نه اینکه دل

و قلوه بدم بات!

 

 

برق را روشن میکنم و نگاه از تن نیمه برهنه و

برق اشک چشمهایش میگیرم.

پنجرههای هال را یک به یک باز میکنم.

به سمتش میچرخم و اینبار این من بودم که کنترل

موقعیت را به دست داشتم.

نسیم نسبتا خنکی که وزید، باعث شد بازوهایش را

با دست بپوشاند.

دست به کمر میایستم:

 

 

– اون پوفیوزی که ملیسا رو دزدیده بود، وقتی

مجبورش کردم عین سگ زوزه بکشه میدونی

چی گفت؟

بی انکه تغییری در حالت چهرهاش ایجاد شود،

تنها نگاهم کرد.

نفسهایم به شماره افتاد و با حرص بیشتری ادامه

دادم:

– گفت یه کثافتی که از قضا هم اسم توئه مجبورش

کرده این گه زیادی رو بخوره!

بی حرف خیرهام شد و سپس لبهایش آهسته

آهسته کش آمد.

 

 

قدمی به سمتم برداشته و زمزمه کرد:

– همین؟

خب اینو از خودمم میپرسیدی جوابتو میدادم،

لازم نبود از حسین اعتراف بگیری و خودتو خسته

کنی عشقم!

#پارت۶۲۸

 

 

نوک انگشتهایش زبری ته ریشم را نوازش کرد.

نگاهش جز به جز صورتم را کنکاش کرده و لب

زد:

 

 

– یادت میاد گفته بودم من هر کاری میکنم تا تورو

داشته باشم؟

اینم جزو همون کارا بود غیاث…

اهسته دستش را پس میزنم.

کی وقت کرده بود این همه وقاحت را در خودش

جای دهد؟

بهت زده لب میزنم:

– تو حاضر بودی…زن من..زیر دست و پای اون

حیوون جون بده…

 

 

تند تند سر تکان داد:

– من برای عشقی که به تو دارم حاضرم هر کاری

کنم غیاث، این پیش پاافتاده ترینشون

بود…البته…اگه مرگ هانیه رو فاکتور بگیرم…

مطمئن بودم چشمهایم بیشتر از این گرد نمیشد.

گوشهایم به حرفی که شنیده بود شک داشت که

زمزمه کردم:

– چی؟

 

 

لبخندش را دست و دلبازانه به رویم تعارف کرد:

– نمیدونستی اینو؟

خب اوردوز اون دختره بخاطر مصرف زیاد مواد

مخدر اونم از نوع نامرغوبش..میدوتی یه

جورایی کار من بود!

البته فکر نکنی حاضر شدم دست به خون نجس

اون بزنما نه…ولی خب…

سرم سوت میکشید و تپش های قلبم یکی یکی کند

و کند تر میشد.

بوی تند عطرش زیر بینیام پیچیده بود و پلکهایم

مدام روی هم میپرید.

 

 

– حسینم یه واسطه بود که خب کارشو درست یاد

نداشت، دلبخاتهی ملیسا شد، نمیدونم این زنیکه

مهرهی مار داره که همه عاشقش میشن؟

سرم به دوران افتاده بود و چشمهایم تصویز پیش

رویم را تار میدید.

دستی به سر دردناکم کشیده و لب زدم:

– چم شده؟ این …این چه زهرماریه…پخش کردی

ا…اینجا؟

تلو تلو خوران به سمت در رفتم ، صدای

پاشنههای کفشش توی سرم اکو میشد.

 

 

قبل از اینکه دست بیجانم دستگیرهی در را باز

کند، بازویم از پشت کشیده شد:

– چیزی نیست…یه بی حسی سادست تا من راحت

تر به عشق بازیمون برسم…

پخش زمین شدم و آخرین تصویرم از او زنی بود

در حال پایین کشیدن لباس زیرش!

#پارت۶۲۹

 

[ملیسا]

شکم کمی برآمدهام را نوازش میکنم و یک دم

حرفهای غیاث از سرم بیرون نمیرفت.

زندگی بی سر و سامان ما، میتوانست به ثبات

برسد، اگر من میخواستم و اگر او میخواست.

و اکنون گویا دولبهی شمشیر ایستاده بودیم، او

تمایل داشت و من هم زمانی که به انتهای قلبم

رجوع میکردم ، انگار زندگییمان لایق یک

فرصت دوباره بود!

پر از تردید تلفن همراهم را بر میدارم.

 

 

هنوز از کاری که میخواستم انجام دهم چندان

مطمئن نبودم اما با این حال روی اسمش کلیک

میکنم.

منتظر میمانم تا زمانی که صدای گرم و مشتاقش

به گوشم برسد اما عاقبت صدای زنی نصیبم می

شود که از اشغال بودن تلفن همراهش خبر میدهد!

اهسته لب میگزم و دلشورهای که از صبح امانم

را بریده بود، پس میزنم!

– کجایی تو؟

دوباره و دوباره شمارهاش را می گیرم و باز هم

همان صدای تکراری!

 

 

سرانجام با تقهای که به در کوبیده میشود،

شانههایم بالا میپرد!

تلفن را کناری انداخته و میگویم:

– بیا تو!

فرشته از لای در سرکی به داخل میکشد، این

روزها دیگر خبری از آن لبخند بی قید و بندش

نبود.

نگاهش رنگ دلخوری میداد.

– این یارو اومده پایین منتظرته، چی بگم بهش؟

 

 

مرتیکه یه جوری چپ چپم نگاه میکنه انگار ارث

بابای خدابیامرزشو طلب کرده.

گیج لب میزنم:

– کدوم مرتیکه؟

کامل وارد اتاق می شود، لبخند به لب و دست به

سینه، قامت کوتاهش چهارچوب در را میپوشاند و

میگوید:

– چاووش جان! حامی و نجات دهندهی تو!

 

 

کسی که قراره مثل فرشتهی نجات تو رو از دست

دیو داستان نجات بده ملیسا خانم!

پایین منتظرته میگه باید یه چیزی نشونت بده.

صفحهی گوشی را بار دیگر از نظر میگذرانم،

آهسته سر تکانده و میگویم:

– بهش بگو…یکم منتظر بمونه میام!

باید زنگ بزنم به غیاث، جواب نمیده نگرانشم!

#پارت۶۳۰

 

 

 

 

پر از شگفتی سر تا پایم را از نظر می گذراند.

کف هر دو دستش را با تمسخر به افتخارم میکوبد

و میگوید:

– عه؟ نگرانیم بلدی تو؟

حس نمیکنی واسه زنگ زدن بهش یکم دیر باشه؟

از شب مهمونی تا الان بنده خدارو حواله دادی به

چپت، الان میخوای زنگ بزنی بهش؟

مغزم به قدری بهم ریخته بود که حرفهای فرشته

چون متهای تیز شیارهای ذهنم را بتراشد!

حرص در جمجهام شروع به تپیدن کرد و زبانم بی

اختیار من شروع به نیش زدن!

 

 

– فرشته!

حس نمیکنی یکم پات داره بیشتر از گلیمت دراز

میشه؟

مطمئن باش اونی که قراره در نهایت واسه این

زندگی تصمیم بگیره منم نه تو!

حرفات بجز اینکه منو واسه افتادن تو چاه مصمم

تر کنه، هیچ نتیجه ای نداره!

وا رفتنش را به وضوح میبینم اما زبانم بند

نمیآید!

تا نیشم را کامل نمیزدم، بیخیال نمیشدم!

 

 

– من حس میکنم خیلی بهت رو دادم که تو همهی

مسائل زندگیم داری دخالت میکنی!

لطفا، لطفا دوستیمونو خراب نکن!

نگاهش برق میزد و گلویش میلرزید، آهسته از

جلوی در کنار رفت.

موهای فرش را زیر شالش پنهان کرده و سر به

زیر پچ زد:

– حق با توئه، راست میگی!

زیر چشمی خیرهام شد:

 

 

– ولی اخرین جملت دیگه در مورد من و تو صدق

نمیکنه ملیسا!

قبل از اینکه کامل منظورش را متوجه شوم، سر و

کلهی میهمان ناخواندهی این روزهایم فرا رسید!

– ملیسا؟

فرشته از جلوی در کنار رفت و چاووش با نفس

نفس، در حالی که ابروهایش در هم فرو رفته بود،

جلوی درب ایستاد:

 

 

– باید حرف بزنیم! همین الان ملیسا، همین الان!

#پارت۶۳۱

 

 

دستپاچه حرفش را میزند و من به طرز عجیبی

دلشوره امانم را میبرد!

تلفن همراه را میان انگشتهایم فشرده و نمیدانم

به چه علت اما تصنعی لبخند میزنم!

– سلام!

 

 

پاکت به دست وارد اتاقم شده و روبرویم میایستد.

به ناچار سر بالا میگیرم، نگاه دو دو زنانش را به

چشمهایم دوخته و به طرز مشکوکی میپرسد:

– از غیاث خبری نداری؟

قلبم ُهری میریزد و میدانم که به حتم عاقبت

خوشی پشت جملهاش نخواهد بود.

نگاهم میان صورت کمی رنگ پریده و پاکت میان

انگشتهایش چرخیده می شود و گیج میپرسم:

– نه، این چیه؟ واسه منه؟

 

 

نامحسوس پاکت را کمی عقب میکشد، گویی

میخواهد با این حرکت مرا به خودم بیاورد!

نگاهم را کمی بالا میکشم:

– چیه این؟

بی هوا مچ دستم را میگیرد و به دنبال خودش به

سمت تخت دو نفرهی وسط اتاقم میکشد.

پاکت را درست روبروی صورتم تکان میدهد و

میپرسد:

 

 

– یادته دنبال یه دلیل قانع کننده بودیم واسه دادگاه و

حضانت بچه؟

الان میتونیم بدون هیچ دروغ و کلکی…

میان صحبت کردنش و حرکت دادن مداوم

دستهایش پاکت را اهسته از دستش بیرون

میکشم.

مابقی جملهاش به سکوتی سنگین مبدل شده و من

به ارامی برگهی تا خوردهی میان پاکت را باز

میکنم.

هر خطی که میخواندم، گویا تصویری تازه از

گذشتهی غیاث برایم اشکار میشد.

– این چه کوفتیه؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 122

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان درد_شیرین 3.5 (11)

بدون دیدگاه
    ♥️خلاصه: درد شیرین داستان فاصله‌هاست. دوریها و دلتنگیها. داستان عشق و اسارت ، در سنتهاست. از فاصله‌ها و چشیدن شیرینی درد. درد شیرین داستان فاصله. دوری ها و دلتنگی ها. داستان عشق و اسارت…

دانلود رمان جهنم بی همتا 4.2 (15)

بدون دیدگاه
    خلاصه: حافظ دشمن مهری است،بینشان تنفری عمیق از گذشته ریشه کرده!! حالا نبات ،دختر ساده دل مهری و مجلس خواستگاریش زمان مناسبی برای انتقام این مرد شیطانی شده….…

دانلود رمان موج نهم 4.3 (7)

بدون دیدگاه
خلاصه: گیسو و دوستانش که دندونپزشک های تازه کاری هستن، توی کلینیک دانشگاه مشغول به کارند.. گیسو که به تازگی پدرش رو از دست داده، متوجه شده برادر بزرگش با…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
1 دیدگاه
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Fateme
10 ماه قبل

تند تند پارت بده روانیمون کردی

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x