رمان غیاث پارت ۱۸۹

4.6
(99)

غیاث:

یکه میخورد، ترجیحش سکوت است و نمیدانست

که بحث کردن از درک و حوصلهی من خارج

است؟

در سکوت مسیرش را به سمت میز مجلل درون

اتاق کج میکند و با نشستن پشت آن، پروندهای را

به سمت خود میکشد. در سکوت چند دقیقهای

برگهها را زیر و رو میکند و سپس لب به سخن

میگشاید.

– تو میتونی با عکسهایی که داری خیلی راحت

رای دادگاه رو به نفع خودت برگردونی.

 

 

تن خستهام را اندکی روی مبل جلو میکشانم و لب

میزنم:

– خب من وکیل گرفتم که رای دادگاه به سمت من

برگردونه! وکیل نگرفتم که وایسه یه گوشه فقط

امر و نهی کنه و یه سری چیزا رو توی سرم

بزنه!

سرش را از توی ورقهها بالا میکشد؛ پوزخندی

روی لبش نشانده و با لحنی سراسر تمسخر لب

میزند:

 

 

– تو با این گندی که زدی انتظار داری من

بذدرمت رو سرم حلواحلوات کنم؟! همینکه برای

بار دوم دارم وکالتت رو قبول میکنم برو کلاهتو

بنداز هوا!

تکیهام را به صندلی میدهم و کمی، تنها کمی،

مثلا از موضع خود عقب نشینی میکنم. دستهایم

را در هم میپیچانم و لب میزنم:

– من نیوردمت اینجا که وکالت منو قبول کنی؛

اگه یادت باشه تو اومدی اینجا که من به خاطر

برخورد آخرم از تو عذرخواهی کنم و نه هیچ چیز

دیگهای! اینکه تو، خودت پروندهام رو قبول کردی

بحثش جدائه.

 

 

فک چفت شدهاش مقابل چشمانم قرار میگیرد.

پروندهی میان دستش را چنان محکم به هم میکوبد

که چند برگهای را مهمان زمین میکند. صورت و

گردنش به آنی رنگ سرخ به خود میگیرد و رگ

پیشونیاش برآمده میشود. دستان مشت شدهاش را

روی میز میگذارد و میغرد:

– تو خیلی بچه پرویی! من هر چقدر سعی میکنم

باهات راه بیام، تو بدتر داری جفتک میندازی!

بیتوجه به حجم عصبانیت وارده بر پیکرش،

ناخنهای دست چپم را از نظر میگذرانم و لب

میزنم:

 

 

– من اگه خر نبودم که تو الان اینجا نبودی و من

الان توی این وضعیت نبودم!

یک سمت قضیه به او میرسید و من تمایلی به این

رسیدن نداشتم. پلک محکمی میزنم و تمام

فکرهای منتهی به آن مرد را در انتهای دلم دفن

میکنم و این کار هیچ تاثیری در خاطرههایش

ندارد. گورستان دلم جایی برای تکتک

خاطرههای آن مرد ندارد!

سرم را بالا میگیرم و از ریزش قطرات اشکم

جلوگیری میکنم. نفس در سینهام گره میخورد و

جانم به هم میپیچد.

 

 

– بچهات رو میخوای چیکار کنی؟!

#پارت۶۵۴

 

 

به آنی به سمتش تیز میشوم.

– اون بچهی منه و م…

– آره! میدونم! قرار بود بچه رو نگه داری. ولی

با توجه به این اتفاقاتی که افتاده به نظرت

 

 

میتونی؟! ملیسا! الان میخوام با چشم باز تصمیم

بگیری.قبلا هر چی که بوده، غیاث یه آدم

خیانتکار نبوده و تو میخواستی بچهاش رو نگه

داری؛ الان به نظرت اون مرد لایق این هست که

حتی از دور برای بچهات پدری کنه یا نه؟!

پابرهنه وسط حرفم دویدنش را بی اهمیت رد و به

صحبتهایش فکر میکنم. دستم را روی قلب آرام

شدهام میگذارم و برای لحظهای پلکهایم را

میبندم.

حرفهای چاووش را کنار تصاویر خیانت او

میگذارم. تک به تک کلمات چاووش را از نظر

میگذرانم و دستم را از روی قلبم پایین میکشم و

روی شکمم سفت نگاه میدارم.

 

 

سکوتم به چاووش جسارت صحبت میدهد.

– فکر میکنم تو نیاز به زمان برای فکر کردن

داری!

سرم را به طرفین تکان میدهم و زیر لب، همراه

با پوزخندی لب میزنم:

– خدا آدمو حیوون کنه ولی مادر نکنه!

 

 

سرم را بالا میآورم و در رج به رج چشمان

چاووش زل میزنم و میگویم:

– من کاری ندارم پدر این بچه کیه! من نمیتونم

حتی الان که این بچه هیچی ازش مشخص نیست

از دستش بدم. شاید کارم خودخواهی باشه؛ شاید یه

روزی کمبود پدرش رو احساس کنه و منو مقصر

این حس بدونه؛ شاید بهش سخت بگذره ولی اینکه

من بتونم یخورده وجود خودمو با داشتنش تسلی

بدم، به نظرم ارزشش رو داره که نگهش دارم.

چاووش سکوت را در جواب حرفهایم برمی

گزیند و خیره نگاهم میکند. زیر نگاه مستقیمش،

معذب کمی در جایم جابه جا میشوم. در نگاهش

شعلههایی را میبینم که نمیخوام مفهومشان را از

دوست داشتنش برداشت کنم.

 

 

کمی خود را جمع میکنم و برای عوض شدن

وضعیت میگویم:

– اولین جلسه دادگاه کی برگزار میشه؟ میخوام

زودتر این پرونده بسته بشه و برگردم به زندگی

گذشتهی خودم و یخورده آرامش داشته باشم.

و میدانستم تمام حرفهایم لافی بیش نیست. او

جوری در تمام من و لحظههای زندگیام ریشه

دوانده بود که هر کاری بکنم هم نمیتوانم این

ریشه را درون خود بخشکانم. نمیتوانم او را

گوشهای بیندازم و نقاب بیتوجهی و بیخیالی را

روی صورتم بنشانم.

 

 

با هر بار آوردن نامش، تکهای از چینی بند زدهی

دلم پایین میریزد و درد را مهمان جانم میکند.

من اما چهرهی قدرت به خود گرفته و مقابل

چاووش نشستهام. و این درد تسکینی جز جدایی

ندارد.

غیاث! غیاث! غیاث! تو باورم را شکستی! تو من

را خسته و نالان میان مسابقهی تمام نشدنی این

زندگی رها کردی و رفتی!

من و چاووش هر دو غرق در سکوتیم که ناگه،

صدای زنگ در هردویمان را از جا میپراند. و

صدایی در منتهی الیه جانم زمزمه میکند:

 

– غیاث اینجا و به فاصلهی چند دیوار از توست!

#پارت۶۶۱

 

 

[غیاث]

از در که بیرون میزنم، قطره های باران با شدت

روی سر و صورتم میچکد.

قدمهایم را مثل موش آب کشیده روی اسفالت

خیابان بر می دارم، سرم سنگینی می کرد و زبانم

 

 

پر از حرفهایی بود که گویا هیچ وقت قصد

زدنشان را نداشتم.

تلفن همراهم زنگ میخورد.

ندیده میدانستم کیست!

سایهی شوم این روزهایم که قصد عقب نشینی را

نداشت.

بی حوصله تماس را وصل می کنم:

– بله؟

 

 

– کجایی غیاثم؟ سلام عزیزم!

ابروهایم در هم فرو میرود، اولین جملهاش را

نادیده میگیرم و طوری تلفن را میان انگشتهایم

میچلانم که گویا گردن اوست!

– علیک، چیکارته گوشیمو یه سره کردی؟

گ*اییدی منو بس زنگ زدی!

ریز ریز میخندد:

– اوه اوه چه عصبی!

 

 

نمیگی اینطوری حرص میزنی من میمیرم واست؟

زیر لب تکرار میکنم:

– کاش بمیری!

نچ نچ میکند.

میداند تمام رفتارش حرصم را میجوشاند و او

استاد دست گذاشتن روی نقطه ضعف هایم بود.

– بیا ببینمت، یه کار خیلی خیلی فوری پیش اومده

باید باهات در میون بذارم…

 

 

فکرم پیش ملیسا بود، پیش کودکمان!

پیش زندگی بر باد رفته و بی سر و سامانی که

ملیسا سعی در نابود کردنش داشت.

مکثم را پای رضایتم میگذارد:

– بیا که میخوام روی خوش زندگی رو نشونت

بدم.

پوزخند کنج لبم را میبوسد.

قطره های باران از شقیقه تا زیر چانهام سر

میخورد:

 

 

– تو یه جوری تا دسته تو زندگی من فرو کردی

که خیلی وقته دیگه نمیدونم زندگی یعنی چی!

بکش بیرون از من ثریا، من همیشه اینقدر اروم

نیستم…

من حرص میزنم و او طنازانه ناز میریزد:

– من خشنتم دوست دارم عشقم!

#پارت۶۶۱

 

 

 

 

[غیاث]

از در که بیرون میزنم، قطره های باران با شدت

روی سر و صورتم میچکد.

قدمهایم را مثل موش آب کشیده روی اسفالت

خیابان بر می دارم، سرم سنگینی می کرد و زبانم

پر از حرفهایی بود که گویا هیچ وقت قصد

زدنشان را نداشتم.

تلفن همراهم زنگ میخورد.

ندیده میدانستم کیست!

سایهی شوم این روزهایم که قصد عقب نشینی را

نداشت.

 

 

بی حوصله تماس را وصل می کنم:

– بله؟

– کجایی غیاثم؟ سلام عزیزم!

ابروهایم در هم فرو میرود، اولین جملهاش را

نادیده میگیرم و طوری تلفن را میان انگشتهایم

میچلانم که گویا گردن اوست!

 

 

– علیک، چیکارته گوشیمو یه سره کردی؟

گ*اییدی منو بس زنگ زدی!

ریز ریز میخندد:

– اوه اوه چه عصبی!

نمیگی اینطوری حرص میزنی من میمیرم واست؟

زیر لب تکرار میکنم:

– کاش بمیری!

 

 

نچ نچ میکند.

میداند تمام رفتارش حرصم را میجوشاند و او

استاد دست گذاشتن روی نقطه ضعف هایم بود.

– بیا ببینمت، یه کار خیلی خیلی فوری پیش اومده

باید باهات در میون بذارم…

فکرم پیش ملیسا بود، پیش کودکمان!

پیش زندگی بر باد رفته و بی سر و سامانی که

ملیسا سعی در نابود کردنش داشت.

مکثم را پای رضایتم میگذارد:

 

 

– بیا که میخوام روی خوش زندگی رو نشونت

بدم.

پوزخند کنج لبم را میبوسد.

قطره های باران از شقیقه تا زیر چانهام سر

میخورد:

– تو یه جوری تا دسته تو زندگی من فرو کردی

که خیلی وقته دیگه نمیدونم زندگی یعنی چی!

بکش بیرون از من ثریا، من همیشه اینقدر اروم

نیستم…

من حرص میزنم و او طنازانه ناز میریزد:

 

 

– من خشنتم دوست دارم عشقم!

#پارت۶۶۲

 

 

حرص داشت جمجمهام را میجوید.

کجای زندگیام فکر میکردم که به این نقطه برسم؟

من که تمام آرزوی چندین و چندسالهام قهرمان

شدن در مسابقات بوکس و در اوردن دو لقمه نانی

که کنار هم بخوریم، حتی اگر حلال نباشد!

 

 

زن و بچه نمیخواستم که اکنون پایم بند زنی باشد

که کودکم را به شکم میکشید و مرا ادم حساب

نمیکند!

– ثریا؟

پر از ذوق جواب میدهد:

– جون ثریا؟

من بمیرم واست که تو اینقدر منو خوشگل صدا

میکنی!

 

 

حرف ملیسا یادم امد!

مرگم را میخواست دیگر، شاید اگر امروز اخرین

دیدارمان میبود، تحمل زندگی برایش راحت تر

میشد!

آهسته لب میزنم:

– من که نمیگیرمت، تو هر چقدرم که خودتو

بچسبونی بم، تهش عین یه وصله ناجوری،

میکنمت میندازمت بیرون!

ولی الان…

الان تو اون نقطهایم که میخوام دهن جفتمونو

سرویس کنم واسه گه اضافهای که تو به خوردم

دادی..

 

 

صدای پوزخندش گوشم را پر میکند:

– خیلی با دل و جرئت حرف میزنی آقای ساعی!

مطمئنی؟

غیاث چرا باورت نمیشه من و تو از اولش مال هم

بودیم؟ اونی که بین ما اضافست ملیساست!

زیر سایه بان خانهای میایستم.

قطرههای باران به قصد کشت شانههایم را نشانه

رفته بود.

 

 

– ثریا، لباس مورچه رو نمیتونی تن خرس

بپوشونی!

تهش جر میخوره.

تو خودتو داری تو سوراخی میچپونی که واسه قد

و قوارت نی…

سکوت میکند، میدانم که کوتاه نمیآید اما این

حرفها تمام دردی بود که به دوش میکشیدم…

– به لطف تو ملیسا میخواد طلاق بگیره!

سکوتش ادامه پیدا میکند و من ادامه میدهم:

 

 

– بیا خودت بش بگو بینمون چیزی نیست!

– هست!

مثل همیشه شوکهام میکند:

– من نمیتونم دروغ بگم غیاث، اونم وقتی که

بخاطر رابطمون احتمال حاملگی من خیلی

بالاست!

#پارت۶۶۳

 

موهای خیسم را پشت گوشم میزنم، اب از سر و

رویم چکه میکرد و زبانم به جواب دادن

نمیچرخید!

ذهنم به خاطرات آن شب کشیده شد.

من پلیس را خبر کرده بودم و صبح با تنی لخت از

اغوش زنی بلند شدم که حتی به خاطر نمیاوردم

چگونه راهی تختش شده بودم!

– پلیسو چطو َدک کردی؟

بی توجه به حرفم میگوید:

 

 

– نمیتونی از زیرش در بیاری غیاث!

دست یه دختر هرزه رو گرفتی از پارتی اوردیش

تو خونتون، شده خانم خونت، شده زنت!

بعد من…

منی که تموم دو شب پیش رو تنم رژه میرفتی رو

میخوای بندازی دور؟

فرق من با ملیسا چیه؟

زمین تا اسمان فرقشان بود.

ملیسای من هیچ وقت تا این حد زبان درازی

نمیکرد!

زمانی که به اغوش میکشیدمش شرم میکرد و تا

مدتها به چشمهایم زل نمیزد و این زن…

وقیحانه از شبی حرف میزد که به خاطر

نمیاوردمش.

 

 

– من هیچی رو یادم نی ثریا.

ولی خوب میدونم هیچ خری رو جای زنم

نبوسیدم…

با جیغ فریاد کشید:

– من..من…تو منو بوسیدی!

تو منو بوسیدی غیاث، اون فیلمشو داره!

خواستم جواب بدهم اما مغزم هشدار داد!

او؟

 

 

اویی که ثریا از ان حرف میزد….او دیگر که

بود؟

نفس نفس زدنش با وحشت همراه بود و اینبار

لرزان تر از پیش ادامه داد:

– من فیلم دارم از اون شب…نمیتونی بزنی

زیرش؟

خیره به جنازهی گنجشک زرد رنگ روبرویم لب

میزنم:

 

 

– گفتی اون! اون کیه؟

خشکش میزند و من میفهمم یک جای کارمان

میلنگد

اگر آن شب من و ثریا تنها نبودیم…پس پای نفر

سومی در میان بود؟

شخص ثالثی که گویا پلیس را رد کرده بود و

احتمالا تمام مدتی که من بیهوش بودم، بجای من

روی تن ثریا میرقصید.

کور سوی امید میان دل تاریکم روشن میشود و

بار دیگر میپرسم:

– اون کیه ثریا؟ اون شب کی پیش ما بود؟

 

 

#پارت۶۶۴

 

 

من و من کنان پاسخ میدهد:

– اون کیه؟

چرا عادت داری از حرف جملهی من یه چیزی در

بیاری غیاث؟

دارم میگم بدون جلوگیری با هم خوابیدیم، ممکنه

حامله باشم، تو میگی اون کیه!

 

 

ترس و استرس میان جملههایش حس میشد.

آن گوشهی لنگ کار را فهمیده بودم، به همین

راحتی!

در پس توی ذهنم میدانستم هیچ وقت دستهای

ظریف ثریا نمیتواند هیکل سنگین مرا بلند کند،

روی تخت بکشاند و به احتمال زیاد روی تنم

سواری کند.

اما اکنون مطمئن شده بودم!

آن درد شدید گردنم در ابتدای باز شدن چشمهایم،

احتمالا ناشی از بدن خوابیدنم بود…

اما آن شخص ثالث که بود؟

– غیاث بیا پیشم، بیا پیشم در موردش حرف بزنیم

خب؟

 

 

لبهای خشک شدهام از هم فاصله میگیرد:

– اون شب…تو با من نخوابیدی!

به هق هق میافتد و سر و صدایش حرفم را ثابت

میکند:

– چرا انکارش میکنی؟

من هنوز لای پام از وحشی بازی اون شبت

زخمه!

 

 

من حتی خال زیر شکمتم دیدم غیاث، بعد تو میگی

باهام نخوابیدی؟

شمرده شمرده تکرار میکتد:

– تو…با…من…سکس…داشتی!

__♡_

آن بوی عطر افتضاح در خاطرم تداعی شد.

اما اگر آن بو باعث از هوش رفتنم شده بود، پس

چرا ثریا را از پای نینداخت؟

 

 

اکنون که مطمئن شده بودم پای شخص سومی در

میان است، گویا پازل ذهنم در حال تکمیل شدن

بود..

دستی از پشت دور شانههایم حلقه شد و صدای

منفورش در گوشم پیچید:

– قرار نشد وقتی میای پیش من به چیز دیگهای

فکر کنی آقایی!

اومدی دو دقیقه منو ببینی دیگه، پس در بیا از فکر

و خیال…

انگشتهای کشیدهاش را میان موهای خیسم

میفرستد.

 

 

روبرویم میایستد و خط سینهی درشتش را در

چشمم فرو میکند.

دلبرانه گوشهی لبش را میگزد:

– دلم تنگ شده بود که!

تو چی؟ البته تو اگه اعترافم نکنی از چشات

پیداست…

خیرهی چشمهایم وقیحانه ادامه میدهد:

– بهشت تنگ گیرت اومده دیگه…منم جات بودم

زود به زود دلم تنگ میشد!

 

 

#پارت۶۶۵

 

 

خنثی خیرهاش میشوم و او آهسته میخندد.

لیوان اب را به سمتم گرفته و میگوید:

– اولین جلسهی دادگاهتون کیه؟

چشم از او بر نمیدارم و او زیر نگاه خیرهام دست

و پایش را گم میکند.

قورتی از چایاش را مینوشد:

 

 

– توافقی جدا میشین؟

تکیهام را به صندلی میدهم.

کاش ملیسا اینجا بود و به چشم خودش همه چیز را

میدید…

کنج لبم به خنده کج میشود:

– دادگاه حکم طلاق زن حامله رو نمیده…

زیر چشمی خیرهام میشود:

 

 

– میخواد نگه داره بچه رو؟

فکر کردم بعد از پیش اومدن این اتفاقا قراره از

شرش خلاص شه!

بالاخره اونم بخواد یه زندگی جدید واسه خودش

دست و پا کنه باید بدون سر خر باشه دیگه!

لیوان را به لب میچسباند ومن بی مقدمه میگویم:

– میخوام اون فیلمو ببینم!

اب در گلویش میبندد، بالافاصله به سرفه میافتد

و چشمهایش گرد می شود:

 

 

– چ…چی؟

هول شده بود!

زنی که تا دیروز به صورت مداوم مرا با آن فلش

کوچک مموری تهدید میکرد، اکنون جرئت تکان

خوردن هم نداشت!

لبخندم عمق پیدا میکند:

– فیلممونو بیار میخوام ببینم!

مگه نمیگی منم تو اون فیلمم؟

یعنی حق ندارم فیلمی که خودم شخصیت اصلیشمو

بیینم؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.6 / 5. شمارش آرا 99

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

پارت های قبلی همین رمان
رمان های کامل

دانلود رمان کنعان 3.5 (6)

بدون دیدگاه
خلاصه : داستان دختری 24 ساله که طراح کاشی است و با پدر خوانده اش تنها زندگی می کند و در پی کار سرانجام در کارخانه تولید کاشی کنعان استخدام…

دانلود رمان دیازپام 4.1 (24)

۲ دیدگاه
خلاصه:   ارسلان افشار مرد جدی و مغروری که به اجبار راضی به ازواج با آتوسا میشه و آتوسا هخامنش دختر ۲۰ ساله ای که به اجبار خانوادش قراره با…

دانلود رمان آن شب 4.4 (14)

بدون دیدگاه
          خلاصه: ماهین در شبی که برادرش قراره از سفرِ کاری برگرده به خونه‌اش میره تا قبل از اومدنش خونه‌شو مرتب کنه و براش آشپزی کنه،…

دانلود رمان ارباب_سالار 2.8 (5)

بدون دیدگاه
خلاصه: داستانه یه دختره دختری که همیشه تنها بوده مثل رمانای دیگه دختره قصه سوگولی نیست ناز پرورده نیست با داشتن پدر هیچ وقت مهر پدری رو نداشته همیشه له…

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x